نقاره هاي خورشيد
از مدينه تا مرو صداي هلهله فرشته ها زمين را به بازي گرفته بود آسمان ايستاده بود و خدا آفرينش خويش را تماشا مي كرد.
كيست اينكه نامش را علي مي گويند و كنيه اش را ابوالحسن؟ كودكي كه مدينه را منور مي كند و توس را به بركت گامهايش پايتخت شيعيان جهان .
حالا به گهواره اش كهكشانها را تكان بده كه زمين را ياراي ايستادن نيست.
يازدهم ذيقعده سال 148 هـ . ق روزي است كه مشهد متولد مي شود و توس اسم خويش را در همه تاريخ زنده خواهد يافت، امام موسي كاظم (ع) را بگوييد ؛ اين تنها خورشيدي است كه آسمان هشتم را نيز نوراني خواهد كرد و قبله هفتم را .
چگونه بخوانم اسم اعظم تو را كه نه خورشيد براي بودن اندازه مي شود و نه ماه براي زيباييت تمثيل .
بدون واهمه بر مي گردم . سقاخانهات را به لب ميرسانم و ماه را در كاسه كوچكي كه با نقش اسليمي نگاهت به طلا ميماند نگاه مي كنم چه زلالي عميق و تو تنها امامي كه توس را بهانه بودن كردي پر رنگ تر از همه هستي .
چگونه طواف كنم آسمانت را كه بهشت را در زمين آورده است و ماهتاب ،گوشه كلاهي است كه سر زائرانت را به سجده ميرساند. نه در هيئت انسان كه آهو شدهام. با دستهاي ملتمس كه صيادي بيايد و مرا به شما برساند. آقا اين نگاهي است كه تو را بهانه مي گيرد. به مثابه كودكي است كه مادرش را در صحن كعبه گم كرده است و هنوز به ايوان طلا نرسيده ، تمام هستي اش را نذر تو مي كند.
اي عشق همه كودكان معصوم ، ما را به خويش دعوت كن كه سلام آشنا بهانهاي است براي مهمان خانهاي كه عشق را به تبرك ميدهند و نان را به نمك .
هشت گوشه جهان را به نام تو چرخيدهام و هيچ كجاي زمين خاكي را نيافته ام كه بوي تو را نشانم دهد.
دف مي زنم در هياهوي كمالت به سماع مي ايستم تا از كنار بلندترين گلدسته آسمان ، نام مرا به زبان آورند كه بي تو كلمه اي نيست.
اي معصوم تر از نگاه باران آسمان مدينه را به شهر ما هديه كردهاي و عشق را براي ما به ارمغان آوردهاي مي ستايم قدمگاهت را كه …
ديوانه اي كو كه شعرم را برايش بخوانم و آفتاب را در مشتش بگذارم طاق را به گوشه ابروي كدام ليلا پيوند زده اند كه نماز نيايش را در چهار گوشه جهان به پا دارد و قبله را از سمت حضور نگاه تو آغاز كند.
آه اي ابراهيم بزرگ ، خليل بازوانت را به چشمهاي بت زده ام بچرخان تا ناز نگاه تو طلسم خدايان كهنه را بشكند و آسمان هنوز كلمه اي است كه نگاهم را به بالا مي كشد و خداي اگر نبود ، كدام عشق را بهانه زندگي مي كرديم و آه از تنهايي كساني كه تو را نمي شناسند.
بي بهانه نوشتن سخت است و بهانه اي كه تو باشي را نوشتن سخت تر .
به رنگ بر نمي آيي ، به ياد نمي نشيني و در دستهاي هيچ فيلسوفي لانه مي كني كه تو را در چشمهاي نشسته جايي نيست.
هفت طاق آسمان را به ضرب مي كشانم و ماه را براي دف زدن پايين مي كشم. اينها هنوز ابتداي جنون من است كه عاشقانه كلمات را به بند مي كشم و رگهاي منجمد خيال را در كوچه هاي نيشابور به قلمدانهاي مرصع سوگند مي دهم.
اي سر سلسله همه كوههاي بلند ، آيا زمين جز به نام تو خواهيد چرخيد كه عشق را در رگهاي انگور مي كشاني و زندگي را به خوشه هاي طلايي چيزي كه نمي دانم مي آويزي . چه كسي بيدار مانده است اين زيارت نامه را براي كدام شاعر نخوابيده بايد خواند. اينجا كسي نيست من فقط براي تو شعر مي خوانم زبان آهوها را خوب مي دانم.
دكتر هادي منوري