بازگشت
درب اتاق را بر هم كوبيد و رفت. داد و فريادهايش را پشت سر گذاشت و كوهي از ناسزاها و فحش و لعنت ها را ميان فكر پر آشوبت جاي گذاشت و رفت.
تو سر بر زانوانت گذاشتي ، شانه هايت مي لرزيد و سوزش اشك را در چشمانت حس مي كردي ، سرت درد گرفت و داغ داغ بودي ، آن قدر داغ كه دوست داشتي ميان برف هاي انباشته حياط دفن شوي .
ايستادي ، به سختي ايستادي ، بازوانت كه زير شلاق هاي مرد سياه شده بود ، مي سوخت پاهايت توان گام برداشتن نداشت. به سوي پنجره رفتي و كنار آن زانو زدي ، دست بر شيشه ي بخار گرفته كشيدي ، از لابلاي رد انگشتانت مرد را ديدي كه كشان كشان مي رفت و رد پايش پهناي برف سپيده را لكه دار مي كرد.
آرزو كردي بميرد ، آرزو كردي ديگر بازنگردد ، مگر اينكه آدم شود ! همان آدمي كه بتواني دوستش بداري … صداي اذان مي آمد ، دلت حال و هواي رفتن كرد ، رفتن به جايي كه كبوترهايش سردي زمستان را در زير گلدستههاي پر از نور احساس نمي كردند.
او كه رفت ، تو را با تنهايي ات تنهاتر گذاشت ، نبايد مي گذاشتي برود ، بايد ميان چهارچوب در مي ايستادي و خود را سد راهش مي كردي؟! نمي توانستي ؛ بارها و بارها ميان چهارچوب در ايستادي اما برخورد دست خشكيده و سنگين مرد را بر روي گونه ات احساس كردي ، بارها گفته بودي اگر برود ، اگر از آن زهرماري بنوشد ، ديگر به خانه راهش نخواهي داد و او بارها رفته بود ؛ و بازگشته بود.
مشت بر درب حياط كوفته و صداي عربده هايش تا چند خانه آن طرف تر رفته بود و تو از ترس آبرويت درب را به روي او گشوده بودي . او تلوتلوخوران به خانه آمده بود و دهانش ، چشم هايش ، راه رفتنش و صدايش و تمام تنش ، بوي زهر ماري مي داد. سوز سردي از ميان درزهاي چوبي پنجره بر گونه هاي تب دارت نشست.
چشم دوختي به كلاغ سياهي كه روي شاخه درخت سيب ، در خود فرو رفته بود و آرزو كردي كاش به جاي آن كبوتري مي آمد ، از آن كبوترهاي حرم و تو حرف مي زدي و كبوتر مي شنيد و پيغامت را براي آقا مي برد ، مي گفتي كاش مردت آدم شود و برگردد … هنوز صداي اذان مي آمد كه ضربه هاي پياپي درب ، تو را به خود آورد ، دلت مي لرزيد ! به سختي ايستادي ، چه كسي در مي زد؟! عربده هاي مرد نبود ، ضربه ها آرام و يكنواخت زده مي شد.
تاي چادر گلدارت را باز كردي و بر سر انداختي ،درب اتاق را گشودي ، گرماي چهار ديواري اتاق را همراه خودت بيرون بردي ،از روي رد پاي مرد گذشتي ، سردي برف را بر پاهايت احساس مي كردي .
ضربه هاي پياپي درب بيشتر شد. خود را به در رساندي ، كسي گفت : در را باز كن ، من آدم شدم ! صدا آشنا بود ! آشناي آشنا ، درب را گشودي و با ديدن مرد از حال رفتي و بر زمين زانو زدي ، او بازگشته بود ؟!
او بازگشته بود ، بي آنكه دهانش ، چشمانش ، راه رفتنش و صدايش و تمام وجودش بوي غريب داشته باشد. مرد بازوانت را گرفت و تو را از روي زمين سرد بلند كرد ، گريست و دلت به حالش سوخت . گفت كه آدم شده ، گفت كه با رفتنش ، با ديدن گنبد و مناره ها ، از آقا گوشه اي دنج خواسته تا بار ديگر بنوشد و در همان حال و در بين راه رفيق هم پياله اي اش را مي بيند و او مي گويد : بيا برويم و گوشه اي دنج و امشب … مرد گريست و گفت كه آقا همان چيزي را كه خواسته بود به او داد و او از همان نيمه ي راه ، از همان نيمه ي راه سياه و غريب بازگشته بود ، بي آنكه تمام وجودش بويي غريب داشته باشد؟… و تو در نگاهش يك دنيا تمنا ، يك دنيا مهر و يك دنيا دوست داشتن را ديدي .
بر گرفته از کتاب شفا یافتگان، تهیه و تنظیم: اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی