در برزخ لحظه ها
شب بود. آسمان بي وقفه مي غريد و هر لحظه آذرخشي سهمگين همه جا را روشن مي كرد. بچه ها ساكت و آرام ، گرداگرد سفره ي محقر شام نشسته بودند. نگاهم به ترتيب روي پنج چهره ي كوچك و غمگين چرخيد. چهره هايي كه نه رنگ به رو داشتند و نه حتي لبخندي بر لب . تنها نگاهي حاكي از بهتي مرموز در آنها موج مي زد. نمي دانم چرا احساس كردم نگاهشان رنگ خصومت دارد ، رنگ ترس ، رنگ ترديد و تحقير . شايد منتظر توفان بودند ، توفاني هميشگي ! يك لحظه برقي جهيد و به دنبال آن غرشي وحشتناك ، شيشهها را لرزاند. دختر كوچكم فريادي كشيد و به دامان مادر پناه برد.
نمي دانم از فریاد او بود يا از فرياد آسمان ، كه تمام تنم به لرزه درآمد. ناخودآگاه روح و روانم در هم ريخت و دچار تشنج شديد عصبي شدم. در واقع بهانه ي مهمي براي جنون من لازم نبود. هميشه ، همين گونه آغاز مي شد.
با حالتي عصبي ، تنگ آب را برداشتم و آن را به سوي دخترم پرتاب كردم. همسرم به سرعت جلو آمد. تنگ به پيشانيش اصابت كرد و خون از محل شكافتگي فوران زد. بچه ها ترسان و لرزان به اتاقي ديگر پناه بردند. همسرم سراسيمه به طرف طاقچه رفت و شيشه قرصم را برداشت. همان دم متوجه راديوي كهنه ي روي طاقچه شدم كه پسرم با دلبستگي و زحمت فراوان آن را تعمير كرده بود. راديو ، آهنگ شادي را پخش مي كرد. احساس كردم شادي اش را به رخم مي كشد. راديو را برداشتم و آن را محكم به ديوار كوبيدم. همسرم با قرص و ليواني آب به سويم آمد. اما من آب را به صورتش پاشيدم و به حياط دويدم. در را با شدت به هم كوبيدم و از خانه خارج شدم.
آن شب ، ساعت ها زير رگبار شديد باران راه رفتم و به خاطرات 25 سال پيش انديشيدم . به سال هاي سياه حكومت جور و رژيم اختناق و به حادثه ي تلخي كه باعث بيماري اعصاب و روانم شد. به زندگي انديشيدم و به جهنمي كه براي همسر و فرزندانم ساخته بود...
من چشمانم را به روي حقيقت بسته بودم. در چشمان من ، زندگي مرده بود ، اما توفان زندگي در حركت بود. گاه آرام و گاه با شدت هر چه تمام تر بر زندگي من و خانواده ام وزيدن مي گرفت . آن وقت كتك مي زدم ، مي سوزاندم ، مضروب مي كردم و بد مي گفتم. همسرم با اشك و آه ، همه جملات سنگين و خفه كننده مرا تحمل مي كرد و با صورتي كبود و لب هايي متشنج مرا دعوت به آرامش مي نمود. اما اين جنگ اعصاب ،آرامش نمي شناخت . مرا ناخودآگاه وادار به ارتكاب اعمال خشونت بار و غيرقانوني مي كرد و همسر مهربانم را در پي يافتن من و درصدد تفهيم جنون و ديوانگي ام آواره و سرگردان دادسراها و كلانتري ها مي كرد.
آن شب توفاني نيز ، سر از كلانتري درآوردم و باز مثل هميشه همسرم مرا به خانه بازگرداند. همسرم نه با تدبير و تجربه يك روان شناس كارآزموده ؛ بلكه با مهرباني هاي نجيبانه خود تاريكي هاي روح مرا مي كاويد و فانوس زندگي را به درون شيارهاي تاريك مغز من مي كشيد و راه فرار از كابوس و جنون را به من نشان مي داد. همسر صبور و فداكارم به صرف خاطرات عشق نخستين و احترام به عقد زناشويي و نيز به خاطر پنج فرزند معصوم خود ، مصائب و مشكلات را «مردانه» تحمل مي كرد. او بارعشق نخستين را بر دل مي كشيد و تلخي هايش را با شيريني و حلاوت نگاه كودكان محرومش مي چشيد. كودكان محروم از محبت ها و نوازش هاي شيرين پدري و محروم از نعمات و مواهب خدادادي و نيز مانده هاي زميني به علت فقر شديد مادي .
همسرم به اميد بهبودي من اين ناملايمات را به جان مي خريد اما وضع من ، چون درخت بيماري كه به تدريج برگ هاي سبز خود را فرو مي ريزد ، رو به وخامت مي نهاد. سردردهاي شديد و عكس العمل هاي تند عصبي دوباره مرا به بيمارستان كشانيد. همسرم چون كمان شكسته اي كه تمام تيرهاي تركش خود را از دست داده است ، بر سر دو راهي انتخابي بسيار سخت و دردآلود قرار گرفت. يا مرگي با عزت و دست يافتن به آرامشي ابدي و يا زيستني با ذلت و آوارگي هميشگي .
او مردد و متوقف در برزخ لحظه هاي ماندن و نماندن ، براي اولين بار به بيمارستان نيامد ولي من در اندوه تنهايي خود ، چهره ي خسته ي او را مي ديدم و نمي دانستم ماندن و آن هم به سرباري ماندنم تا چه روزي مي تواند درد و خستگي را در جامه ي صبر و تحملش پوشيده نگاه دارد. نمي دانم چه مدتي از تنهايي ام گذشت ، اما … او آمد ؛ با يك شاخه گل سرخ ، نيمه ي شعبان ، شب ولادت امام زمان (عج) بود. مرا با خود به حرم برد. با دلي شكسته و مغموم و رانده شده از همه جا و همه كس به حرم رفتيم. در صحن امام ، پشت پنجره ي فولاد مرا دخيل كرد و خود از صميم دل و جان ، با شيون و زاري ، به درگاه خداوند رحيم و ائمه ي اطهار ناليدن گرفت و 25 سال تحمل و سكوت و صبر و بردباري غيرقابل توصيف خويش را در قالب فريادي حزين و اندوهبار و اشك داغ ديدگان ، به گوش آسمانيان و چشم زمينيان رساند.
آن شب ، شب تولد آخرين فرزند ولايت و امامت بود. شب ضيافت نور بود. شب تولد امام بر حق منتظران ، مهدي موعود (عج) . شب سرور و شادي و عشق و اميد و دستيابي به آرزويي ديرينه بود. و همسرم يك سره لبريز از بيم و اميد .
شب از نيمه گذشته بود. خواب بر چشمان خسته و ابله ام غلبه يافت. نمي دانم چه مدتي ، ولي در نيمه راه خواب و بيداري .
براي لحظه اي رويم را به جانب همسرم برگرداندم و صداي همسرم و ديگر صداهايي كه در گوشم گنگ و خاموش شده بود ، به ناگهان به گوشم رسيد كه فرياد مي زد : يا امام رضا ! يا امام زمان ! بدادم برسيد ، خسته شدم …
به محض شنيدن اين كلمات ، سراسيمه برگشتم . ولي آنجا هيچ كس نبود ، هيچ كس . شوريده حال و مويه كنان از خواب برخاستم در حالي كه از شدت شور و هيجان دروني بر خود مي لرزيدم ، هوايي لطيف و دوست داشتني ، به نرمي نوازشم مي كرد ، شادي و سروري عميق احاطه ام كرده بود. احساس مي كردم كه روي زمين نيستم. در هوا ، روي ابرهاي پنبه اي كه خورشيد ، حاشيه ي طلايي بر آن دوخته بود ، در فضايي لايتناهي و روي فرش آبي آسمان ، لاي ساقههاي درختان تبريزي و روي گلبرگ هاي لطيف گل سرخ مي رقصيدم. همه جا نور باران بود. هزاران چراغ سبز و سفيد و قرمز نورافشاني مي كردند و نوايي با شكوه به گوش مي رسيد. بي اختيار فرياد زدم : يا امام زمان ! يا امام رضا ! حالم خوب شده . ديگه سرم درد نمي كنه . همسرم مات و مبهوت نگاهم مي كرد ، گويي نميتوانست باور كند كه در بيداري و لحظههاي هوشياري ، آنچه را كه خواب هم نمي ديد به وقوع پيوسته باشد.
دعايش مستجاب شده بود. هر دو بي اختيار مي گريستيم. ولي اين اشك شادي و سرور و اميد به بودن و ماندن و زيستن بود. ما مي گريستيم و مردم ؛ مردمي كه هر يك يا خود دردمند و رانده شده بودند و يا يكي از عزيزانشان را به اميد شفا و شفاعتي به در خانه ي آقا امام رضا (ع) آورده بودند ، با تكبير و صلوات و ابراز احساسات به سويمان مي شتافتند. خدام حرم ما را به يكي از دفاتر حرم بردند تا آرامش بعد از معجزه اي بزرگ ، بر مردم مؤمن و معتقد و آرزومند و اميدوار ، مستولي شود.
ساعتي بعد ، كه روشنايي صبحي زيبا ، اولين روز از تولد دوبارهام را نويد مي داد به صحن حرم بازگشتيم. آنها كه ساعتي قبل شاهد معجزه بودند سر و رويم را غرق بوسه ساختند و مرا در آغوش گرم و پر محبت خويش فشردند. بيش از يك ساعت در ميان توده ي معتقد و منتظر به سر برديم. احساس هميشگي غريبي مرا به آنها گره مي زد و آنها با ديدن اين منظره ي شگفت انگيز ، بيش از پيش برايمان و اعتقاد و اميدشان افزوده مي شد. اينك به لطف خدا و شفاعت ائمه ي اطهار ، كوچكترين مشكل عصبي و رواني ندارم.
بر گرفته از کتاب شفا یافتگان، تهیه و تنظیم: اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی