تا خاوران، نگاه شما را مريد شد

تبريز تا هرات پر از بايزيد شد

از شرق كوچه نشابور، آن غريب

مثل بهار آمد و آغاز عيد شد

وقتي حديث سلسله مشكات راه گشت

شب پيش نور مرد و  جهان رو سفید شد

اين تكيه‌گاه هر چه غريب است نام تو

فرش زمين گام تو عرش اميد شد

بر بستر قدوم شما نقش عشق ماند

جوشيد آب و تالي زمزم پديد شد

اما به دست ظلم، عدالت به خاك رفت

زيباترين پيام خدا ناپديد شد

باران گرفت چشم سناباد خسته را

سيلاب اشك ديده‌ي مردم شديد شد

در ازدحام زائر تو شد غبار نور

پروانه‌اي كه پاي ضريحت شهيد شد

محمد پروانه