سلسلة الذهب
در خلوت پاك كبريايي
پيچيده نسيم آشنايي
تا نعره عشق بر فلك خاست
اي عقل برو نه جايت اينجا است
محبوب و حبيب گرم رازند
اغيار بدين حرم چه تازند
جبريل شنو منه ادب را
گلبانگ «ابيت عند رب»1 را
جبريل در اين ميانه چون باد
از دوست خبر به دوست مي داد
چون ديد عيان نهايت عشق
پي برد به حدّ و غايت عشق
مي ديد نهايتي كه خود باز
مي زايد از آن نهايت آغاز
چون باد صبا زباغ خيزد
با خرمن شاخه ها ستيزد
يك بوي خوشش نرفته از دست
از بوي هزار گل شود مست
جبريل كه پيك آستان بود
در خاك، سفير آسمان بود
آورد پيام حق به احمد
آن دير رسيدة سرآمد
با خلوتي حريم دلدار
سر كرد چنين حكايت از يار:
از دوستي علي سخن گفت
زين نكته نغز بهر من گفت
اين عشق علي دژي است محكم
در آن شده ايمني فراهم
هر كس كه در آن پناه گيرد
اندوه و عذاب كي پذيرد
در مأمن عشق جاي غم نيست
جايي كه خدا بود صنم نيست
اين راز كه جبرئيل سرداد
هر راهبري به آن دگر داد
احمد به علي، علي به فرزند
هر يك دل ديگري بيا كند
اين لعل كه نغز و خون چكان بود
در قاب طلاييش نهان بود
اين بار امانت خدايي
آميزه سقف كبريايي
بر دوش يكي نشسته يك چند
مي رفت به روي دوش فرزند
آنگه كه زهشتمين ستاره
شد جامة شب هزار پاره
آن شمس شموس هفت كشور
روكرد به سرزمين خاور
آنگه كه پيمبر ولايت
آمد سوي كشور ولايت
مهدي جلالي