پرنده‌اي كه قفس كرده غم دو بالش را

و شب سروده غريبانه وصف حالش را

پر از ترانة پرواز بود و روييدن

گرفته غربت يك قاصدك خيالش را

كجاست وسعت چشمي كه آسمان را اوست

كبوترانه ببوسم شب زلالش را

همان كه كنج ضريحش دلم گره زده است

درآرزوي رهايي، دوباره شالش را

كسي كه روشن دستش رهاند آهو را

سئوال مي‌كند از اين پرنده بالش را

پرنده پر زد و دل وا شد و غزل باريد

كسي به صحن تو مي‌بست دستمالش را

تفالي به نگاهت زدم، دلم خوش شد

نگاه سبز تو پر كرده بود فالش را

مريم اسكندي/ چهار محال و بختياري