هاله‌اي در اطرافم؟ ساية غم است انگار

باز اين دل كوچك، غرق ماتم است انگار

پا به پاي ابر امشب، اشك من به دامن ريخت

تا طلوع باريدم- باز هم كم است انگار

سوي ضامن آهو- پاي در سفره دارم

راه پيچ در پيچ در خم است انگار

يك كبوتر چاهي، آب را نشانم داد

جرعه جرعه مي‌نوشم، آب زمزم است انگار

از فراز گلدسته، اين صداي نقاره‌ست

قلب زخمي! آماده- وقت مرهم است انگار

هق هق من و باران، با اذان به هم آميخت

اين حرم! خدايا! نه! عرش اعظم است انگار

باز وقت رفتن شد، كاروان به راه افتاد

باز، اين دل كوچك، غرق ماتم است انگار

فاطمه نواب‌فر/ اصفهان