طلوع مهر هشتم
تاريخ لب به خنده گشوده است! گلها و پروانهها جشن مشترك و باشكوهي برپا كردهاند. آسمانيان بر سر زمينيها نقل شادي ميپاشند. افلاك بر رخ خاك بوسه ميزنند! نسيم، دست نوازشگرش را شادمانه بر پيكره بوستانها ميكشد و در گوششان نجواي مهر ميكند.
آفتاب، از سر شوق بر پهنه آسمان ميدود. ستارهها سر از پا نميشناسند. ابرها دست افشاني ميكنند. ماهتاب بي تاب و پايكوبان است! تصوير هستي، بديع و زيبا شده، از همه اركان فلك و ملك، مكل و ملكوت، لاهوت و ناسوت، صداي سبز سرور ميآيد! همهمه همه هستي، ترنم عشق و شور و مستي و شادماني است.
دل من نيز از صحراي محبت عبور كرده، ميجهد، ميرقصد، هر چه ناشادي را پشت سر ميگذارد، آبيتر و درياييتر ميشود و من اينك احساس ميكنم كه سراپا ترنم و شوقي وصفناپذيرم!
همه ذرات وجودم را شهد شادي و شورانگيزي و تبسم، سبز و ديدني كرده است. هم از اين روي، نام تو را عاشقانه به لب دارم. اي آنكه ميآيي و با آمدنت دست نوازش و مهرباني بر سر ما ميكشي، ولينعمت ما ميشوي و ما افتخار ميكنيم كه منّت تو را بكشيم، به خود ميباليم كه ما را زائر خويش بخواني و ما خود را لايق نگاه و مهر تو بدانيم، خرسنديم كه خاك پايت را توتياي ديده خويشتن سازيم.
مشتاقانه برجاي گامهايت بوسه ميزنيم و در شكوهمندترين روز، روز ميلاد خجسته گل، عطر دلپذير بهشت را استشمام ميكنيم و با زبان دل و جان، بر محمد و آل محمد صلي ا... عليه و آله و سلم، سلام و صلوات ميفرستيم.
حاليا، اي گل زاد نازنين! تو روشنترين پنجرهاي هستي كه رو به حيات ما گشوده شده است و ما زينت نام زيباي تو را هماره بر جان و دل خويش ميآويزيم و به بوسه زدن بر گامهاي غزالي كه مُهر مهر تو را بر پيشاني دارد، افتخار ميكنيم!
اين روح ماست كه در صحن و سراي نگاه تو، از سقاخانه لطفت سيراب ميشود. اين شكوه كاشيهاي حريم توست كه ما را به سمت اكتشاف نور، هدايت ميكند.
هنگامي كه دستهاي ياري تو، بند از سر و دست رنج ديدگان ميگشايد و دل شكستگان را به كشتي رهايي مينشاند، لبخندهاي شاد ستارهها؛ صداي پاك تو را تا بارگاه شوق ملائك همراهي ميكنند و آن زمان كه پاسخ سبز تو، رداي راويان رنج را تبرك ميكند در همه قلبها «زلزله محبت» خانه ميسازد!
اي امام رئوف! هر كه تشنه محبت توست، سيريناپذير است و آن كه طراوت ياد تو را بر لب دارد، نواي جانش هرگز به پژمردگي نميگرايد.
تو، دستهاي بلند ربوبي را بر سر ما ميكشي، اي خورشيد هشتم! تو با همسايههايت به خوبي خودت رفتار ميكني و كاري به اين نداري كه بدي آنها چه قدر است! تو با زائران انديشهات رفيق هستي و مهربانتر از هر مهرباني با آنها عمل ميكني. پس بدان گاه كه سهميه بهشت را به امضايت ميرسانند، نام ما را از خاطر مبر!
وه كه چه غوغايي در سراسر اين پهنه پر از جذبه برپاست:
آواز باراني چشمهاي زائران، انتظار شكفتن گل غنچههاي آرزو در دل پيچكهاي گره خورده بر ضريح نگاهت، بوي خوش التماس و تضرع، پويش پيوسته پرهاي فرشتگان در حريم هر پگاه در حرم، تابش طراوت خورشيد در هر بامداد از آسمان پاكت، ثمربخشي نالههاي غريبانه عاشقانه، جشنواره همه واژههاي پاك در دفتر خاطرات دلها، چينش منظم لبها بر در و ديوار و ضريح محبت، حادثه پايان ناپذير ارادت و ايمان، خوانش همه خوبيهاي ناتمام، دستهاي آرزومند روييده به سوي آسمان، ذخيره آفتاب در دلهاي مردمان، روايت ديدارهاي عاشقانه ياران، زمانهاي مغتنم زمين، ستايش يگانه با ياد خورشيدي تو، شرمساري آفتاب و ماه و ستارهها در برابرت، طول صفهاي دلدادگان، ظفريابي شفاخواهان، قلبهاي پرتپش عشق و ايمان، كتاب خدا و مفاتيح و لبهاي مومنان، گذار دمادم فرشتههاي خدا، نجواي كبوتران سپيد حرم، وداع ويژه عاشقانه، سلام عاشقانه همگان، همه و همه براي اشتياق شركت در جشن تولد و بهرهوري و افراز فضيلتها، محبتها، كرامتها و خوبيهاي شماست يا علي بن موسي الرضا!
آري، پنجره فولاد، زيباترين زمزمههاي عارفنه عشاق تو را به گوش سپرده است. چلچراغ خورشيد، از شرم در برابرت عرق ميريزد! آينهكاريهاي حرمت، حضور فرشتهها را در آستانهات مضاعف ميكنند.
سنگهاي حريم تو نيز سخن ميگويند و راز دل سر به مهرهايي را ميجويند كه در برابر تو نماز عشق ميخوانند و ميدانند كه هر ركعت از عشق هم چندين ركوع ايمان و امان دارد و چندين سجده سدگي و صفا و چندين و چند شهادت به رويش گل در تبسم ملكوتي معنا! هم اينك در گوش جانم، نجواي رازناكي است برآمده از صرير قلم و نشسته بر سرير جان كه:
«رويش هشتمين گل سرخ در باغستان بيهمتاي هماره سبز، بر همه سپيدانديشان و مومنان مبارك باد».
اي امام رأفت و پاكي و دانايي! دستها، ديدهها و دلهاي ما را در دنيا و آخرت از دامان احسان خويشتن كوتاه مفرما و از خداوند رحمان بخواه كه اين احساسهاي عاشقانه زيبا را هرگز از وجود ما، دور نفرمايد.
به حق همه زائران عارف و همه عارفان عاشقت!
نعيمي