خسته، افتاده ز پا، آمده زانو میزد

مشكلي داشت، به آقاي خودش، رو مي‌زد!

مي‌چكيد از سر و رويش، عرق شرم به خاك

مشت‌ها وا شده و، پنجه به گيسو مي‌زد

دامني داشت پر از خاطرة تيره و تلخ

دست در دامن آن ضامن آهو مي‌زد

همنوا با در ديوار، در آن عصمت محض

نالة يا علي و ، ضجة يا هو، مي‌زد

نم نمك، بارشي از مهر، به جانش مي‌ريخت

كفتري بر سر ذوف آمده، كوكو مي‌زد!

پاك مي‌شد ز دلش، غصة ناپاكي‌ها:

خادمي داشت: در اين فاصله جارو مي‌زد!

فرصتي بود و، درنگي و به جا مانده هنوز

شعله‌يي شعر، كه در آيينه، سوسو مي‌زد!

عليرضا كاشي پور محمدي/ مشهد مقدس