آن عصمت محض
خسته، افتاده ز پا، آمده زانو میزد
مشكلي داشت، به آقاي خودش، رو ميزد!
ميچكيد از سر و رويش، عرق شرم به خاك
مشتها وا شده و، پنجه به گيسو ميزد
دامني داشت پر از خاطرة تيره و تلخ
دست در دامن آن ضامن آهو ميزد
همنوا با در ديوار، در آن عصمت محض
نالة يا علي و ، ضجة يا هو، ميزد
نم نمك، بارشي از مهر، به جانش ميريخت
كفتري بر سر ذوف آمده، كوكو ميزد!
پاك ميشد ز دلش، غصة ناپاكيها:
خادمي داشت: در اين فاصله جارو ميزد!
فرصتي بود و، درنگي و به جا مانده هنوز
شعلهيي شعر، كه در آيينه، سوسو ميزد!
عليرضا كاشي پور محمدي/ مشهد مقدس
+ نوشته شده در ساعت ۷:۲۱ ب.ظ توسط سهيل کیوانی و حسين کفایتی
|