دوباره عين نيازم، دوباره مجنونم

قسم به ليلي چشمت، غروب گلگونم

خدای قبلة هفتم نگاه كن بر من،

شكاف شانة شب را، تو، ماه كن بر من!

سحر به اذن تو اكنون! سپيده مي‌كارد

ميان هر چه سياهي ستاره مي‌بارد

هنوز، مادر آهو نبرده است از ياد

كه عطر ناب وجودت شكوفه زد در باد

هنوز، حرف و حديث، زبان تاريخ است

نسيم خانة دعبل، نشان تاريخ است

دوباره حدقة چشمم به شور افتاده

شعاع ديده، به ادوار دور افتاده

بهانه‌هاي پليدي نقاب مي‌بستند

به دست‌هاي دورشان خضاب مي بستند

يكي ميان شياطين نماز مي خواند

حديث شورالاهي، به ناز مي‌خواند

ميان خنجر و تيشه نشسته چون مهتاب

در آسمان امامت ميان يك محراب

خزان رسيده و، اينك بهار مي‌داند

حضور مركب خود را سوار مي‌داند

گلو سپرده به دست بلند حبل الله

دوباره يوسفي از نور مي‌رود در چاه

و ناگهان گل زيباي توس پرپر شد

مقام مثنوی، از اشک آسمان تر شد!

خدای لاله ی رضوان! قلم پریشان است

رضای فاطمه، گویی بهشت باران است

بهار خاطره، بنگر، ببین، غریبم من

میان آدم و حوا، مفاد سیبم من

به دست های ضریحت قسم، تهی دستم

دلم هوای تو کرده، بدون شک مستم

پلاک هشتم یک کوچه، تا نهایت عشق

نشانی خودت آقاست، روی این دستم!

و من برای سلامی تمام فاصله را

به پای هر چه ستاره دخیل می بستم...

فرزانه یزدان پناه / کرمان